تبليغاتX
پاشش فکر
باز هم استفاده و ابزار

آدمها همه همیشه از دیگران استفاده می کنند، هنر این است که به گونه ای از دیگران استفاده کنی که دستکم به اندازة خودت سود ببرند...

تلخ است مورد استفاده قرار گرفتن وقتی احساس کنی سود که هیچ، ضرر هم می کنی... 


فلسفه بی اهمیتی

وقتی می دانم همه چیز بازی است روی سن (صحنه) روزگار، آیا باید از دیالوگی دربارة من گفته می شود دلگیر شوم؟


تحقید

"... و لطفا بازم یادت نره که راجع به فلان چیز حرف نزنی چون من رابطه ام رو با هر کسی  برام استرس درست کنه کم یا قطع می کنم."

بعضی تهدیدها عملاً تحقیر هستند، مثل همین تهدید "دیگه بات حرف نمی زنم". اما من نمی توانم در برابر این تهدید مثل همه بگویم به ...مم، مگر کسی که واقعا احساس کنم هرگز نمی خواهم در آینده با او مراوده داشته باشم.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |
اینو از وبلاگ یکی از دوستام می ذارم اینجا:

"دیروز حین صحبت با یکی از دوستام یه جمله ای گفتم! ()
نمی دونم از کجا یاد گرفتم!
"حس تعلق و مالکیت طلبی آدم ها از توهین آمیز ترین حس ها و خواسته های دنیاست"
و چقدر همه مبتلا شدیم به توهین به آزادی هم!!!

"

وقتی اینو دوباره خوندم احساس شرمندگی کردم...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
دوستی را دیدم که 2 سال پیش 2شکست عشقی خورده بود که بسیار بر او اثر گذاشته بود.
می گفت:
"الآن چند وقت حالم بهتر شده، احساس خواستن می کنم، یه چیزهایی می خوام. قبلاً انگار مدتها بود که زندگی نباتی داشتم، هیچ نمی خواستم..."
همه ما خوب می شویم، چارۀ همه چیز زمان است...
+ نوشته شده توسط در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
Get a clue
حالا قطعات پازل را کنار هم می بینم...
88-02-01 6صبح

دروغ ، پُستی در تنفر و بیزاری
نهایت سعیم را می کنم که هرگز دروغ نگویم، گرچه گاه ناخواسته، ناگهان و بی دلیل دروغ می گویم و البته گاهی وقتی کسی از من بخواهد. از باورنشدن بیزارم!
از دروغ شنیدن متنفرم، علی الخصوص دروغ هایی که تابلو می شوند، حتی مصلحتی.
از تئاتر بازی کردن بدم می آید، از تئاتر هایی که در ان به طور اتفاقی اتفاقات عجیب می افتد. بخصوص وقتی بازیها ضعیف باشد.
در چیزهایی که به من ربطی ندارد، "به تو چه!" شنیدن را ترجیح می دهم به دروغ شنیدن.
منزجرم از رودربایستی کردن با من، از اینکه کسی چیزی بگوید بعد توش بماند...
اما شاکی نیستم، عادی شده، اهمیتی نداره...
88-02-01 6صبح

عُُجب
گاهی خودم از برخی قدرت های خودم تعجب می کن، پس به دیگران حق می دهم که تواناییم را باور نکنند.
88-02-01 6صبح

قدرت
در تو قدرت می بینم، شاید قدرتی از سر ناچاری؛ شاید هم نگاه من عوض شده، "نور پردازی من عوض شده"؛ اما به هر صورت امیدوارم که حقیقت باشد
88-02-01 6صبح

عنوان
گاهی فکر می کنم اطرافیانم آنقدر در مهربانی نکردن و عدم رعایت آداب معاشرت افراط می کنند که کوچکترین مهربانی و رعایت ادب ممکن است باعث سوتفاهم شود. انتظار برای آمدن همه قبل از شروع غذا، جفت کردن یک کفش دور، باز کردن یک در...
88-02-01 6صبح

درس
یکی از درسهایی که از یکی از استادام تو دانشگاه یاد گرفتم و یادم رفته بود:
"هیچ وقت در جواب یه پیشنهاد نگو نه، نمی شه... بگو راجع بهش فکر می کنم"
اینطوری تو تو موقعیت قدرتی و دیگری تو موقعیت تعلیق...
88-02-01 7صبح

پ.ن. تصمیم گرفتم فکرهایی که با هم در سرم می آیند را یکجا تحت عنوان "دسته فکرها" بنویسم به جای اینکه هر کدام در یک پست.
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 4 بعد از ظهر |
هر تحول و پیشرفتی نیازمند ریسک است. و وقتی ریسک پذیرفته می شود، یعنی عواقب اجتناب ناپذیر حاصل از عدم موفقیت پذیرفته می شود. 

هر رابطة جدید یک ریسک است، تغییر در سطح هر رابطه نیازمند ریسک است. وقتی موفقیت آمیز است، همه چیز خوب است، و وقتی نیست، عواقب دیده می شوند. معمولا عواقب سنگین هستند، مثل از دست دادن دوستی گذشته....

+ نوشته شده توسط در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
در دست می فشردمش

انگار از روی حفاظ خراشم می داد

دودل بودم بدزدمش یا نه

او گفت "بِبَر" و به دو دلیم پایان داد

و چه خوب شد که بردمش

چون سیگار نکشیدن هنگامی که پاکتش روبرویت است، بسیار مشکل تر است، گرچه تهیه آن آسان است...

+ نوشته شده توسط در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 3 بعد از ظهر |
دیشب که رفتم خونه برای اولین بار تو چند هفتة اخیر مامانم چیزی راجع به خستگی یا غمگین بودن من نگفت. قبلاً بزرگترین غمم،  غم دلتنگی و وحشت از پس زده شدن بود. شدت اولی و وجود دومی را باور نداشتم و انکار می کردم، پس آشکارا حالتم بروز داده می شد. اما اینبار چون غم خودم را پذیرفته بودم، باوجودی که از جلسه اول باشگاه بر می گشتم و فوق العاده خشسته بودم، دم در تصمیم گرفتم و نفس گرفتم و انرژی جمع کردم، لبخندی زدم و پر شور وارد شدم...
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |
ده ها بار خواندم و هربار معنای عکس قبلی برداشتم، چون خودم را می جستم نه تو را...

هنوز تعلق به خودم زیاد است...


یادم باشد:

هنگامی که عاقلانه عمل نمی کنم، ذهنم را منسجم و تقویت کنم، نه زمانی که نتیجه غیر عقلانیتم لهم کرد....

وبلاگ من، افکار و تجربیاتم است، مرتب دوره اش کنم...


وقتی نقاط ضعف کسی را برایش پیدا کنی، ناخودآگاه او را در ضمیر خود تحقیر می کنی. دیگر نقاط ضعفم را از کسانی که برای خیلی عزیز باشند نخواهم پرسید، هرگز!


کتابی می خوانم مربوط به ورزش و شگفتا که اهم آنچه در ذهنم گیر کرده بود در این کتاب است...


مثل کبریت کشیدن در باد
دیدنت دشوار است !
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم 
می کشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد هرچه بادا باد
از اینجا


جسم و بدن ضعیف، فکر و روحیه را تضعیف می کند. حالت جسمیم روی فکرم موثر است...


پشت یه کامیون دیدم که نوشته بود:

آغاز کسی باش که پایان تو باشد


بعضی وقتها شوخی و جدی آنچنان می آمیزند که گوینده سخن هم در تشخیص منظور خود می ماند...


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |
دلم می خواهد بنویسم چه حالی دارم

و چه گذشت بر من

اما سایة ترحم بر فراز کلماتم نقش میبندد اگر بنویسم

پس نمی خواهم بنویسم.

فقط می نویسم، تا صحبتی نشده بود، فکرم را آزاد کرده بودم...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |
اگر چیزی رو نخوای، نبودنش آزارت نمیده

خواستن آغاز درد است


پ.ن.


"آیا می توانید دیگران را دوست بدارید

و آن ها را بدون تحمیل خواسته های خود راهنمایی کنید؟


آیا می توانید در برخورد با مسایل مهم و حیاتی زندگی هیچ دخالتی نکنید

و اجازه دهید آنچه باید رخ دهد؟ 
آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید

و بدون دخالت ذهن درک کنید؟


داشتن بدون احساس مالکیت

عمل کردن بدون انتظار داشتن

و راهنمایی کردن بدون سعی در حکم راندن

فضایل عالی محسوب می شوند." ز.ر.

شاید خواستن من بیش از حد شده و دوست داشتنم رو زیر سوال برده...


پ.ن. 2. هیچ دوست داشتنی بدون خواستن نیست، شاید خواستن در پس زمینة ذهن مدفون باشد، من بش اجازه دادم تا کم کم بیرون بیاد...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |
تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن
یک سقف پابر جا محکم تر ار آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه قلب من و تو  واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از خود از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو معنی تاره میگیرم

تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی
سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن
سقفی برای عشق، برای تو و من

زیر این سقف اگه باشه می پیچه عطر تن تو
لختی پنجره هاشو میپوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمون
یه افق یه بی نهایت کمترین فاصلمونه

در زندگیم کم پیش آمده که چیزی را بخواهم و این خواستن را لمس کنم. اما معمولا چیزی را خواستم که دست نیافتنی به نظر می رسیده...

شاید به همین خاطر است که همیشه از عدم همزمانی رنج برده ام، همیشه فکر می کردم اگر طرف من 6ماه به خواب فرو می رفت ، مثل زیبای خفته، همه چیز خیلی خیلی بهتر می شد. نه، فکر می کنم اگر بخواب می رفت من رشد نمی کردم. اما همیشه این احساس رو داشتم. انگار زندگی گذشتم زیادی خالی بوده، 3 سال بی دلیل تنها بودم و اجازة رشد رو به خودم ندادم در بعضی زمینه ها. الان که فکر می کنم می بینم حاضرم ده ها برابر رنج بکشم اگر در ازاش دو برابر شادی و لذت داشته باشم.

باز باید خواستنم را خفه کنم؟ می دانم اگر خفه کنم باز چیزهایی خواهم داشت و همه چیز از بین نمی رود، اما اگر خفه نکنم ممکن است همه چیز از بین برود. شاید به قدر کافی صبور نبوده ام، شاید اگر خفه نکنم همه چیز درست شود به مرور. نمی دانم... 

نمی دانم باید دست نیافتنی باشم؟ دست نیافتنی ارزشمند می شود و در دسترس بی ارزش. بارها این را تجربه کردم. اما هنوز توانایی کافی ندارم. قوی تر می شوم.... 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |
در وصالت چرا بیاموزم

در فراقت چرا بیاموزم 

یا تو با درد من بیامیزی 

یا من از تو دوا بیاموزم 

می گریزی ز من که نادانم 

یا بیآمیز یا بیاموزم 

پیش از این ناز و خشم می کردم 

تا من از تو جدا بیاموزم 

در فراقت سزای خود دیدم 

چون بدیدم سزا بیاموزم 

خاک پای تو را به دست آرم 

تا از او کیمیا بیاموزم

کهربای تو را شوم کاهی 

جذبه کهربا بیاموزم 

در هوایش طواف سازم تا 

چون فلک در هوا بیاموزم 

بند هستی فروگشادم تا 

همچو مه بی‌قبا بیاموزم 

همچو ماهی زره ز خود سازم 

تا به بحر آشنا بیاموزم 

همچو دل خون خورم که تا چون دل 

سیر بی‌دست و پا بیاموزم 

در وفا نیست کس تمام استاد 

پس وفا از وفا بیاموزم 

ختمش این شد که خوش لقای منی

از تو خوش خوش، لقا بیاموزم
 


مولوی

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 1 قبل از ظهر |
بدون ارتباط

ذهن می چرخد در دایره های متداخل افکاری که خود ساخته است

می چرخد، می چرخد، می چرخد تا یکجا دیگر توانایی چرخیدنش تمام شود....

می خواهم...،

می خواهم...،

می خواهم...

نمی خواهم بگویم چه می خواهم.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |
اسامی معنا متفاوتند با شناسنامه شان در فرهنگ لغت.

معنی شان به تفسیر هر کس از وجود بر می گردد....

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
دلم تنگ است

همیشه از همان لحظه ای که از در پا بیرون می گذارم تا به حیاط برسم دلم تنگ است...

دائم با من است این دلتنگی

و وقتی که کنار نمی آیم احمقم...


پ.ن. دلم برای گردشی کوتاه در پارکی کوچک تنگ شده...


پ.ن. 2. دلم برای بولدرینگ در دیوارهای سیمانی قبرستانی متروک لک زده

برای ...

ولش کن، دلم انقدر لک زده که پلنگی شده...

شاید هم انقدر لک زده که گندیده...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
بالاخره ریخت

آبی که در کاسه ای جمع شده بود

کاسه ای که ته نداشت

و لبریز بود

و دو جویبار شوری آب را به من چشاندند...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |
الان سکس می خواهم

سکس خوب

با کسی که فردا دیگر نبینمش

یا فردا فراموش کند که بوده

...


پ.ن. یک جمله دیدم از گابریل گارسیا مارکز توی یک پست قدیمی خودم. " سکس تسکين آدميزاده وقتي به عشق نمي رسه"

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |
وقتی به سمت پرتگاه حرکت می کنی، توقف بهتر از حرکت است شاید.

شاید

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
دنیای عجیبیست، با کسی که احساس کنم در اکثر موارد می توانم تحت تاثیر قرارش دهم نمی سازم و با غیر از او له می شوم. 

نه، دنیا عجیب نیست. من بالغ نشده ام...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
همیشه باید بدونم که زمان حال رو از دست ندم، بخاطر بهانه های کوچک
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
وقتی که شاید می شد بخواهم، با خودم صادق نبودم که بخواهم آنچه می خواهم

وقتی می دانم آنچه می خواهم باز مثل همیشه دیر است....

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |
من نمی توانستم از او چیزی بیاموزم چون در حال انجام وظیفه بودم نه در حال انجام آن کار فقط برای همان، و وقتی تو در حال انجام وظیفه ای و کاری که انجام می دهی جز برای راضی کردن طرف مقابل نیست، احساس استفاده شدن داری، نمی شود در این حال چیزی آموخت.

انسان زمانی می آموزد که یا درد بکشد یا لذت ببرد یا بقصد آموختن برود...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |
استراتژی: زمانی به طرف مقابلت هر چه که می توانی بده که او نیز آمادگی دریافت آن و عمل متقابل را داشته باشد وگر نه قطره چکان باش و همیشه طرفت را تشنه نگه دار.

به نظر من به این استراتژی باید گفت "بازی محدود"، قطره چکان بودن بازی دادن طرف مقابل است برای جلب محبت.

بازی دادن همیشه بد است؟

من توانایی بازی دادن و مخفی کردن احساسات و تحمل ندادن آنچه توانم را دارم؟

می توانم به دیگریی انتظاری که اینهمه از آن بیزارم را تحمیل کنم؟

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |
من از او ناراحت نیستم، من بدم نمی آید از او، از ضعفی که حس می کنم در تو از او بدم می آید
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 0 قبل از ظهر |
زندگی فرصت محدودیست

و امتحان مجدد در آن بی معناست

اگر مردود شدی تمام شده است؛

همین فرصت را دوباره دادن یا گرفتن خطاست

فرصتی که از دست رفته ت م ا م شده است، تمام.

شاید در آینده فرصت جدید دیگری باشد

اما فرصتی که از دست رفته است، با شناس مجدد دادن برنمی گردد...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 23 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
احساس میکنم مرد روز های غم هستم 

بارها با خود اندیشیده ام که همیشه یارم را زمانی که غم هست مرهمم، اما به وقت شادی و بی غمی انگار بی خاصیتم.پس انگار ناخودآگاه از غم و غمگینان استقبال می کنم.

این خوب نیست، باید بهتر شوم...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 23 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
آدمها جز نقشی که دارند نیستند

همه با توجه به سمت و رلی که دارند رفتار می کنند. شاید کسی بسیار دوست داشته باشد که بقیه به او اقتدا کنند و پشت سر او نماز بخوانند، دوست داشته باشد برای جماعتی مصدق سخنرانی کند؛ اما اگر اما جمعه نباشد نمی تواند اینکار ها را بکند و همینطور اگر کسی امام جماعت باشد باید مثل یک امام جماعت رفتار کند چه بخواهد، چه نخواهد.

ما همیشه نقشی را که پذیرفته ایم اجرا می کنیم. 

+ نوشته شده توسط در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |
نمی دانم چه بنویسم

از آشفتگیم

از یکدلیم،

از اطمینانم،

از شکم،

از لغزش فکرم بر صیقل زمان؟

چرخ گردون به میل خود می گردد

و من نیز، به میل خود

وقتی مسیر خلاف چرخ باشد

دو برابر سریعتر از چرخ چرخیدن

تازه می شود هیچ

باز هم سریعتر

باز هم قویتر

....

گردون به راه خویش می رود و من نیز براه خویش

نه من منحرف می شوم نه او

می روم تا آخر، چه برسم، چه نرسم

گرد گردون می گردد و من نیز، 

من به راه خویش و او براه خویش

+ نوشته شده توسط در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
آنکه بدو رای خریدارم نی

وانکه خریدار بدو رایم نی

so, what I need is an upgrade

+ نوشته شده توسط در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
عرضی نیست، خوبم!  :)

+ نوشته شده توسط در جمعه 14 فروردین1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM